این داستان از به طور کامل از وبلاگم با همین نام در بلاگغا کپی شده:
پس فردا تولد همسرش بود. دوست داشت هیجانزدش کنه.یادش بود که همسرش همیشه دوست داشت به یکی از رستورانای بالای شهر بره اما اونجا خیلی گرون بود و اونم اندازه خرج اونجا پول نداشت.فکری کرد و به یکی از دوستانش زنگ زد. بعدازظهر بلند شد و با ماشین دوستش رفت به سطح شهر که شاید بتونه با مسافر کشی پول رستورانو جور کنه. اولین مسافرانش بچه ای در حال گریه بود که بعد از مادرش سوار شد. بچه در حال گریه و معذرت خواهی بود.
یکی از دوستاش رو دید و سوارش کرد و شروع کرد به صحبت کردن با اون. اما ضجه زدنای بچه که محرکش مادرش بود تمومی نداشت. دیگه داشت عصبی می شد. یه دفعه جیغ بچه با چنگول مادرش بلند شد. همین کافی بود که اونم بزنه کنار و از اون خانوم بخواد که پیاده بشه. اون زنم که خیلی عصبانی بود بدون هیچ حرفی پیاده شد.
چند خیابون جلوتر رفتن و دوستش پیاده شد. تو این فاصله و بعدش چند نفر دیگه هم سوار کرد که هر کدوم به یه شکل نظرشو جلب میکردن. یکیشون دختری بود که با وضعیتی آشفته از در یه خونه در اومد و بالافاصله کنار خیابون اومد و تاکسی گرفت. اونم سوارش کرد. دختر عجیبی بود. نمی دونست که بخنده یا گریه کنه. شبنم چشمش از زیر شیشه های تیره عینک روی گونه هاش می لغزید اما در همون حال که می خواست هق هق بزنه می خندید. به هر حال پیاده شد و حساب کرد. تا شب خیلی های دیگه هم سوار کرد.
پیرمرد و پیرزنی بودن که می گفتن برای سالگرد ازدواجشون می رن به پدر و مادرشون سر بزنن. اونا کلی نصیحتش کردند و مرتب از مقصد نهایی! و جایی که به قول خودشون آخر خط هممونه باهاش صحبت کردن.
خلاصه تو اون دو روز اونقدر گیرش اومد که با پول خودش سی چهل هزار تومنی بشه. به طرف خونه رفت و از دوستش اجازه ماشینو برای فردا خواست.
فردا صبح زود بیدار شد و حمام رفت و تمیز و مرتب رفت و از گلفروشی یه دسته گل بزرگ گرفت و با همسرش به یکی از رستورانای بالای شهر رفت، اونو روی صندلی روبروش گذاشت و دو تا غذای گرون! سفارش داد و با عکس همسرش که نوار سیاهی کنار قاب اون رو پوشونده بود اون روز به یاد موندنی رو جشن گرفتن.
کلاغ سبز